دوقلوها ALI & REZA
دوقلوها ALI & REZA
تقدیم به دو پسر گلمون علی و رضا دو هنرمند، ورزشکار، نویسنده، شاعر، مخترع،حکیم و دانشمند آینده
تاريخ : شنبه 3 آبان 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

 « فالله خیرٌ حافظاً و هو أرحم الرّاحمین » 

 

25 تیرماه 91 روز بزرگی برای ما بود مادر وارد اتاق سونوگرافی شد دعا می کردیم مشکلی نباشه چون دکتر از نتیجه سونوی قبلی احتمال کیست داده بود بعد از حدود بیست دقیقه مامان اومد بیرون از اون لبخندای زیبا و خاص رو لبش بود گفت: محسن!! دکتر بهم گفته دوتان، گفتم:یعنی چی!! گفت: یعنی دوقلو حاملم! گفتم: مطمئنی؟! گفت: بله، صدای قلبشون رو هم برام گذاشته شنیدم، من که خیلی بچّه دوست داشتم از خوشحالی نمی دونستم چی بگم،همش خدا رو شکر می کردم، خواستم برم داخل اتاق سونو اما نذاشتن.

در طول دوران حاملگی مامان خیلی می ترسید ضرری بهتون برسه همش تو اینترنت می گشتیم، نحوه خوابیدن  زن باردار، تغذیه برای رشد جنین، همسان یا غیر همسان، کیسه جنین، شکل جفت،  دوقلوها در سه ماهگی، چهارماهگی، پنج ماهگی و...

مامان همش می گفت: یعنی میشه بچّه ها رو بگیرم توی بغلم ... یعنی سالمن ...

مامان توی ماههای آخر دندون درد، کمردرد شدید و تپش قلب داشت طوری که از درد نمی تونست حتی حرف هم بزنه  به زور از ته گلو آهسته حرف می زد همه دستاش از سرم و آمپول کبود کبود شده بود آخه پرستارا هرچی می گشتن، رگش رو پیدا نمی کردن .

برا مشکل تپش قلب، مامانتون رو بردم متخصص قلب، اونجا برای اوّلین بار صدای قلبتون رو شنیدم، بعد هم از مانیتور دستگاه اکو، هردو تاتون رو دیدم، یکی تون خواب بود و یکی تون بیدار بود و داشت بازی می کرد!

دو ماه آخر مامانتون رو هی بیمارستان بستری می کردیم، مرخص می شد، چند روز خونه می آوردیمش، دوباره حالش بد می شد و باید می بردیمش بستری شه. همه درگیر شده بودن عزیزجون بیشتر از همه پیش مامانتون موند، زن دایی منصوره، زن دایی الهام هم چند شیفت موندن، باباجون و دایی وحید که مدام باید اونا رو می رسوندن خودم هم که درگیر بیمارستان، مشکلات و کارها ، آواره بین دانشگاه، بیمارستان، خونه خودمون، خونه مامان بزرگ و خونه عزیزجون بودم.

روز آخر عمه منصوره مونده بود پیش مادرتون خیلی هوا سرد بود  رفته  بودم خونه مامان بزرگ اصلا خوابم نمی برد جفت بخاری نشسته بودم که موبایلم زنگ زد عمه منصوره بود گفت دارن مریم رو میبرن اتاق عمل، تماس گرفتم عزیزجون و باباجون هم بیان حدود ساعت 4 بامداد بود که زنگ زد یه ساعت تمام طول کشید تا آماده شدن ، وسایل لازم رو جمع کردن و اومدن دنبال من  انگار صدسال طول کشید از استرس صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم  وقتی رسیدیم که مامانتون رو برده بودن اتاق عمل عزیزجون دم در نشسته بود و دعا می کرد و تسبیح رد می کرد منم برای اینکه آروم بشم عین فیلمای تلویزیون دم سالن بصورت رفت و برگشت هی قدم می زدم و دعا می کردم و صدقه می دادم آخر ماه صفرو روز شهادت امام رضا(ع) بود و دقیقا موقع اذان صبح به دنیا اومدین پرستار آوردتون بیرون هنوز درست ندیدمتون که روتون رو پوشوند و گفت هوا سرده مریض میشن. بردنتون اتاقی دیگه رفتم اتاق عمل سراغ مادرتون تا کمک کنم بذارنش روی تخت همش می گفت محسن شکل خودت بودن ، آخه قبلا می گفت دوست دارم بچه ها شکل تو باشن.

موقع تولّد، وزن تو آقاعلی، فقط یک کیلو و نهصد گرم  و وزن تو آقا رضا، دو کیلو و یکصد گرم بود 

 

 
  این بودین  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  این شدین  




بازدید : مرتبه | موضوع :
8
تاريخ : سه شنبه 25 آذر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم
7
تاريخ : جمعه 2 آبان 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Avazak.ir Line14 تصاویر جداکننده متن (1)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


آقا رضا در خواب خرگوشی


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


  آقا رضا  


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


  آقا علی  


 

 

 

 

 

 




بازدید : 113 مرتبه | موضوع :
6
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

Avazak.ir Line17 تصاویر جداکننده متن (2)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 148 مرتبه | موضوع :
5
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

 

 


Avazak.ir Line21 تصاویر جداکننده متن (2)

منزل دایی محمود مامان

 

 

 


 دایی محمود مامان 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 علی و رضا 


 

 

 

 




بازدید : 102 مرتبه | موضوع :
4
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                        

رضا




بازدید : 119 مرتبه | موضوع :
3
تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

niniweblog.com               niniweblog.com             niniweblog.com             niniweblog.com              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 125 مرتبه | موضوع :
2
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم

 « فالله خیرٌ حافظاً و هو أرحم الرّاحمین » 

 

25 تیرماه 91 روز بزرگی برای ما بود مادر وارد اتاق سونوگرافی شد دعا می کردیم مشکلی نباشه چون دکتر از نتیجه سونوی قبلی احتمال کیست داده بود بعد از حدود بیست دقیقه مامان اومد بیرون از اون لبخندای زیبا و خاص رو لبش بود گفت: محسن!! دکتر بهم گفته دوتان، گفتم:یعنی چی!! گفت: یعنی دوقلو حاملم! گفتم: مطمئنی؟! گفت: بله، صدای قلبشون رو هم برام گذاشته شنیدم، من که خیلی بچّه دوست داشتم از خوشحالی نمی دونستم چی بگم،همش خدا رو شکر می کردم، خواستم برم داخل اتاق سونو اما نذاشتن.

در طول دوران حاملگی مامان خیلی می ترسید ضرری بهتون برسه همش تو اینترنت می گشتیم، نحوه خوابیدن  زن باردار، تغذیه برای رشد جنین، همسان یا غیر همسان، کیسه جنین، شکل جفت،  دوقلوها در سه ماهگی، چهارماهگی، پنج ماهگی و...

مامان همش می گفت: یعنی میشه بچّه ها رو بگیرم توی بغلم ... یعنی سالمن ...

مامان توی ماههای آخر دندون درد، کمردرد شدید و تپش قلب داشت طوری که از درد نمی تونست حتی حرف هم بزنه  به زور از ته گلو آهسته حرف می زد همه دستاش از سرم و آمپول کبود کبود شده بود آخه پرستارا هرچی می گشتن، رگش رو پیدا نمی کردن .

برا مشکل تپش قلب، مامانتون رو بردم متخصص قلب، اونجا برای اوّلین بار صدای قلبتون رو شنیدم، بعد هم از مانیتور دستگاه اکو، هردو تاتون رو دیدم، یکی تون خواب بود و یکی تون بیدار بود و داشت بازی می کرد!

دو ماه آخر مامانتون رو هی بیمارستان بستری می کردیم، مرخص می شد، چند روز خونه می آوردیمش، دوباره حالش بد می شد و باید می بردیمش بستری شه. همه درگیر شده بودن عزیزجون بیشتر از همه پیش مامانتون موند، زن دایی منصوره، زن دایی الهام هم چند شیفت موندن، باباجون و دایی وحید که مدام باید اونا رو می رسوندن خودم هم که درگیر بیمارستان، مشکلات و کارها ، آواره بین دانشگاه، بیمارستان، خونه خودمون، خونه مامان بزرگ و خونه عزیزجون بودم.

روز آخر عمه منصوره مونده بود پیش مادرتون خیلی هوا سرد بود  رفته  بودم خونه مامان بزرگ اصلا خوابم نمی برد جفت بخاری نشسته بودم که موبایلم زنگ زد عمه منصوره بود گفت دارن مریم رو میبرن اتاق عمل، تماس گرفتم عزیزجون و باباجون هم بیان حدود ساعت 4 بامداد بود که زنگ زد یه ساعت تمام طول کشید تا آماده شدن ، وسایل لازم رو جمع کردن و اومدن دنبال من  انگار صدسال طول کشید از استرس صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم  وقتی رسیدیم که مامانتون رو برده بودن اتاق عمل عزیزجون دم در نشسته بود و دعا می کرد و تسبیح رد می کرد منم برای اینکه آروم بشم عین فیلمای تلویزیون دم سالن بصورت رفت و برگشت هی قدم می زدم و دعا می کردم و صدقه می دادم آخر ماه صفرو روز شهادت امام رضا(ع) بود و دقیقا موقع اذان صبح به دنیا اومدین پرستار آوردتون بیرون هنوز درست ندیدمتون که روتون رو پوشوند و گفت هوا سرده مریض میشن. بردنتون اتاقی دیگه رفتم اتاق عمل سراغ مادرتون تا کمک کنم بذارنش روی تخت همش می گفت محسن شکل خودت بودن ، آخه قبلا می گفت دوست دارم بچه ها شکل تو باش

استرس

 

 

 تولد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 123 مرتبه | موضوع :
1
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | نویسنده : بابا محسن و مامان مریم




بازدید : 115 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد